خرید بک لینک
هیچ وقت آدم ناامیدی نبودم و همیشه در بدترین شرایط هم امید داشتم اما اکنون و با این شرایط وضعیت متفاوتی دارم. تذکر میدهم که همهی متن زیر شکایت و گله از وضع موجود است و شاید برای هیچکس مفید نباشد. روزگار دشواری دارم، با مسائل گوناگونی مواجهم، آیندهی شغلی و زندگی اجتماعی مبهمی دارم و نمیدانم چهخواهم کرد و چه خواهد شد و از همه بدتر آرزوهای دور و درازی دارم؛ در مقابل همهی اینها ایرادات فراوانی که بسیار مهلک و کشندهاند دارم که عواقب آنها به شدت خطرناک و جبرانناپذیراند. از یک سو حواسم باید به خیلی چیزهایی که تابهحال اصلا متوجهشان نبود، باشد و از طرفی باید به فکر همان آیندهی مبهمم باشم و دیگر اینکه آمادگی پذیرش مسئولیتهایی که خواهی نخواهی باید بر دوش بکشی، اوضاع درهمی به وجود میآورد که دشوار است. به راحتی میتوانم از قبول مسئولیت امتناع کنم و سرم را مثل کبک در برف فرو کنم و شرایط را نبینم اما این چیزی نیست که میخواهم. چیزی که باعث میشود این شرایط را بهتر ببینم که حاصل همهی این فشارها، کلماتی میشوند که اینجا مینویسم، فشارها و سختیهای موقتی هستند که از عهدهشان برنمیآیم؛ الان که این مطلب را مینویسم هیچ مسئولیتی در قبال زندگی خانوادهام و فرد دیگری ندارم و از هر دغدغه و فکر معیشت و زندگی آزادم و تنها مسئولیتم تنها در قبال خودم و زندگی آیندهام است. اینکه مسئولیت و دغدغ

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 5:21

امروز طولانیترین مسیر صادق بودن با خودم را طی کردم و در این مسیر خیلی از واقعیتها برایم روشن شد. همه چیز هم از یک سوال ساده شروع شد، خوبی؟ که جوابش مسلما نه بود اما آری بود به یک حالت دیوانهوار تا شروع کنم به خودم بد و بیراه گفتن و فحش دادن تا جایی که خیلی چیزها برایم روشن شد. همهی چیزهایی را که دوست نداشتم بفهمم، نمیخواستم با واقعیتهایی روبرو بشوم و تمام چیزهایی که مجبور بودم بفهمم و خودم را گول زده بودم تا خودم را به ندیدن یا نفهمیدن بزنم، همهشان را یکجا و با بیرحمی تمام تف کردم به صورت خودم. ترکیب عجیبی شده بود، شب، خیابان، پیاده، منِ بیرحم و تمام واقعیتهای زندگیم؛ راستش درد داشت، شلیک بدی بود اما باید اتفاق میافتاد. اگر به خودم بیایم، ارزشش را دارد، هرچند دیر، هرچند خردکننده اما لازم. وقتش بود که خودم را بشکنم، از بتی که ساختهی دست خودم و ملکهی ذهن معیوب و گمراهم بود خلاص شوم. الان حالم خوب نیست، بقیهی راه فقط سکوت بود و رد شلیکها و منِ بی پناه؛ خودم را گوشهی رینگ گیر آورده بودم و تمام حرصهایم را سر خودم خالی کردم و تهی شدم. الان پوچم و خالی. یک متنی نوشته بودم که پر از افاضات بود و گندهتر از دهنم نوشته بودم که به مناسبت همین اتفاق پر برکت، قبل از ارسال پاکش کردم. الان مانده موضعگیری و تصمیمهایی که میگیرم و کارهایی که بعد از امشب انجام خواهم داد. خدایا، این

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 5:21

عنوان کتاب جلال آل احمد را دوست دارم: «از رنجی که میبریم».چقدر متناسب این روزهای من است؛ انگار عنوانش را فقط برای من انتخاب کرده. همهی ما در زندگی رنجهایی داریم؛ در این رنجها، زخمهایی میخوریم که گاه سطحیاند و در حد خراش و گاه کاریاند و عمیق. آن دسته که سطحیاند، زیاد قابل اعتنا نیستند، زخم هستند اما نه آنقدری که وادارت کنند واکنشی نشان دهی و نه آنقدر که از آن اتفاق خودت و زندگیات متاثر شوی. درست در مقابل اینها، گاه زخمهایی میخوری که کاریاند، از پا درت میآورند و بد زمینات میزنند. زخمهای کاری آدم را از زندگی میاندازد، چون از جایی زخم خوردهای که نباید؛ راستش درد این زخمهای کاری و عمیق آنجاست که به ندرت دشمنی پیدا میشود که بتواند همچون زخمی را وارد کند و در اکثر مواقع این رنج بزرگ و درد عمیق را از طرف خودش یا دوست نزدیکش یا کسی که خیلی دوستش دارد، میخورد. کسانی که آدم را میشناسند بهتر میدانند که چگونه آدم را ناکار کنند. هرچقدر هم که بخواهی این درد را نادیده بگیری، به خودت دروغ بگویی یا فراموش کنی، همچنان جای زخم، همه چیز را فاش خواهد کرد. باید آدم پوست کلفتی باشی یا شانس و طالع و تقدیر یارت باشد که از این اتفاق بتوانی جان سالم به در ببری و اگر تحمل کردی و زنده ماندی هم تازه اول ماجراست و تا آخر عمر باید بسوزی و بسازی و دم نزنی که از خودی خوردهای. بدترین رنج هم ا

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 11:21

روزهایی هست که انسان انتظارش را میکشد، برایش تدارک میبیند، برای فرا رسیدنش لحظهشماری میکند، خون دل میخورد، هزینه میکند، آرزویش را دارد که آن روز خاص را ببیند تا شاید خاطرهای شد برای سالهای بعدی زندگیاش یا خاطرهای از خودش برای دیگران یادگار گذاشت یا حداقل تجربهی تازهای در آن روز بدست آورد که دیگر تا پایان عمر نمیخواهد یا نخواهد توانست آن روز موعود را تکرار کند. این روزها مهماند ولی تمام میشوند، تعدادشان محدود است، ممکن است تکرار نشوند، میتوانند شامل تجربیات تلخ یا شیرین باشند، آدم یا آدمهای دیگری هم احتمالا در آفرینش این روزها نقش مهمی دارند و خواهی نخواهی روزگار پستی و بلندیهایی دارد و آدمهای این روزها دچار سرنوشتهای متفاوتی در آیندهی دور و نزدیک خواهند شد٬ چه بسیار دوستانی که دشمن شوند و چه بسیار دشمنانی که دوست شوند. برای همین است که نباید بیش از حد به این روزها وابسته شد؛ من منکر اهمیت و ارزش این روزها نیستم اما وابستگی و دلبستگی شدید به این روزهای خاص میتواند کشنده باشد؛ گاه تا آخر عمر و هربار با تلنگری کوچک روزها و آدمها و خاطراتی برای انسان زنده میشوند و هربار انسان با آن یادها میمیرد و میمیرد. نکشهاش اینجاست که روزهای سخت، خاطرات تلخ و بدی هایی که در حق هرکسی در آن روزها شده، بیشتر از خوشیها و آسودگیها و شیرینیها در یادها میمانند که اگر این طور

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 22:12

کنکور ارشد در ظاهر فقط یک کنکور است اما به نظرم فراتر از این حرفهاست. داستان این گونه است که در دههی هفتاد به دنیا آمدم؛ ظاهرا شانس با من یار بود که دههی شصتی نبودم وگرنه از دید متولدین این دهه، من هم جزء نسل سوخته میبودم. به هزار بدبختی و هر جان کندنی بود بزرگ شدیم و البته که بزرگ شدنمان به سرعت نوشتن و خواندن این کلمات نبود ولی خوب به هرحال رسیدیم به سال کنکور. اتمسفر غالب خانواده و محیط اطراف این بود که باید دانشگاه قبول شوی. دانشجو شدن و دانشجو بودن، در نظر اطرافیان و خانواده تنها راه ادامهی زندگی بود انگار. من که در خانوادهی مرفه زندگی نمیکردم، ملاحظهی شرایط اقتصادی خانواده و بار اضافی روی دوش پدرم نبودن، ایجاب میکرد که در دانشگاه سراسری قبول شوم که همین اضطراب و استرسی مضاعف بود. سال کنکور گذشت و کنکور هم. نتیجهاش زیاد خوب نبود و مطابق میل هم نبود اما با یک انتخاب رشتهی خوب در شهر خودم از دانشگاه سراسری قبول شدم. اوایل فکر میکردم که رشتهام مطابق انتظارم است و همان چیزی است که میخواستم اما بعد از اینکه تب وتاب دانشجو بودن و ورودی جدید بودن از بین رفت، تازه متوجه شدم که ای دل غافل این کجا و آن کجا! متاسفانه وقتی این را فهمیدم که ۴ ترم از ورودم به دانشگاه گذشته بود و من گیر کرده بودم. یکی از راهها انصراف بود؛ اما بعد از انصراف چه کاری میتوانستم بکنم؟ متقاعدکردن خ

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:05

تصمیم برای ارشد خواندن سخت است اما من تصمیمم را گرفتهام. دوست دارم ارشد بخوانم و آرزو دارم در یکی از دانشگاههای تهران قبول شوم. اگر در دانشگاه تهران هم قبول شوم که به آرزویم رسیدهام. ارشد خواندن صرفا نه به خاطر مدرک، نه به خاطر پول، به خاطر اینکه دوست دارم شرایطم بهتر شود؛ احساس میکنم به چیزی که میخواستم در کارشناسی نرسیدهام و این مرا قانع نمیکند. همواره و در همهی شرایط دوست داشتهام مفید باشم. در بعضی موارد هم تمام سعیام را برای این هدف به کار بستم؛ اما این احساس مفید بودن را در سالهای دانشگاه، آنگونه که میخواستهام، احساس نکردم. اینکه فقط من باشم که تصمیم میگیرم، یعنی تنها پارامتر دخیل در مسأله، تصمیم من نیست؛ اینکه پدر و مادرم پشتیبان من هستند و شرایط را به طور مطلوبی آماده میکنند، مطمئنا در تصمیمم موثراند. و همین طور عوامل دیگر. اما خوب میدانم که تصمیم داشتن برکاری، متضمن انجام آن کار نیست. انجام هر کاری مستلزم تصمیم برای انجام آن کار است اما کافی نیست. اینکه هدف داشته باشی و تلاش کنی با برنامه و طرحریزی شده به هدف برسی، بسیار مهم است. این مسیر همانند راهی طولانی و دوی ماراتنی که پر از سختی و ناملایمات و فراز و نشیب است، نیازمند تدبیر و مدیریت است. باید فکر همه چیز را کرد و آهسته اما پیوسته حرکت کرد. هرگونه حرکت افراط و تفریط باعث شکست میشود. قبلا نیز راجع به ا

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:05

این مطلب را بعد از کلی اتلاف وقت و خود را برای درس نخواندن">خواندن به هر دری زدن، دارم مینویسم. مدتهاست که علاقهای به درس ندارم و عملا درس نمیخوانم. تلاشهایم برای درس خواندن بینتیجه و بیفایده است و من را کاملا درمانده کرده است. در ریشهیابی علت بیعلاقه شدنم به درس خواندن شاید اصلیترین علت همین اینترنت و فضای مجازی باشد. در روزگاری هیچ کدام از ابزار فعلی مثل گوشی هوشمند و اینترنت و شبکههای اجتماعی که شکارچی وقت و عمر انساناند را نداشتم، وقتم آزاد بود و کاری بهتر برای انجام دادن پیدا میکردم؛ حداقلاش همین که از خانه بیرون میزدم و حال و هوایم عوض میشد. الان به مرحلهای رسیده ام که جزوه جلوی رویم باز است، تمام شرایط و عوامل درس خواندن هم کاملا مهیاست و من همچنان درس نمیخوانم و حوصلهاش را ندارم. دور بودن از فضای مجازی اولین راه حلی است که به ذهن میرسد اما مطمئن نیستم که نتایج مطلوبی دارد یا نه. شاید هم با این حرفم میخواهم خودم را گول بزنم. از اثرات اینترنت تنبلی شدید ذهن و جسم است تا حدی که در رختخوابم دراز بکشم و بدون هیچ فعالیت موثر مغزی مطالب پراکنده اما به ظاهر جذاب پیامرسانی مثل تلگرام را بخوانم. نتیجهی این راحتطلبی همین میشود که به جای تحمل دشواری درسخواندن، درس خواندن را دشوار میبینم و رغبتی برای مطالعه نمییابم. اینکه ارتباطم را قطع کنم در سبک زندگیای که دارم بس

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:05

از بدو ورود به مدرسه تاکنون، هیچوقت اتفاق نیفتاده که مدرسه یا کلاسی را بدون دلیل موجه مثل بیماری غیبت کنم و نروم. این پیش مقدمه را هم نوشتم تا بگویم که شنبه را عمدا و کاملا اختیاری دو تایم کلاسم را نرفتم و عملا پیچاندم. از لحاظ حضور در کلاس، با توجه به دانشگاه دولتی و طبق عادت اساتید مجبوریم در کلاس حضور داشته باشیم اما با توجه به تعداد غیبت مجاز، مشکلی در نرفتنم به کلاس نداشتم. چیزی که مرا به نوشتن این مطلب واداشت، تفاوتی بود که امروز دیدم و احساس کردم. امروز روز متفاوتی برایم بود و تفاوتها را در دوستان و هم دانشگاهیهایم دیدم. هر یک از دوستانم را در حالی دیدم که برای موفق در خواستههایشان تلاش میکردند و این برای این روزهای من که راحتطلبی را سرلوحه قرار دادهام، بسیار محرک بود. در واقع اگر انسان جوگیری بودم الان به شدت تحت این فضا قرار میگرفتم. از دیدن انرژی بالای دوستانم روحیه گرفتم و تلاشهای بیامان سجاد در ابعاد مختلف هم انگیزهای مضاعف برایم بود.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:05

امروز حالم خوب نبود؛ ناراحتیام از ناراحتی عزیزیست که بسیار اذیت میشود. دلش را میشکنند و زندگی خوشش را ناخوش میکنند. این متن حاصل زجریست که از ناراحتیش دارم، بی سر و ته. چیزی که ناراحتم میکند، دخالت بیش از حد دیگران در زندگیاش و درک نشدن و فهمیده نشدنش است. آدم هرچقدر هم که قوی باشد، تا حدی تحمل، گنجایش و ظرفیت دارد؛ از آن بیشتر را نمیکشد، تاب نمیآورد. میبیند برای حفظ زندگیاش باید کوتاه بیاید، کوتاه میآید؛ میبیند برای زندگیاش باید از خواستههای معقول و حداقلیاش بگذرد، از خواستههایش میگذرد؛ برای زندگیاش هرآنچه و هرآنکس را که مزاحم است از زندگیاش حذف میکند؛ از هیچ تلاشی برای زندگیاش دریغ نمیکند؛ اما وضع بدتر میشود. شاید مشکل از اینجاست که همهی اینها باید دوطرفه باشد، شاید مشکل از اینجاست که اگر همهی اینها، یک طرفه هم باشد، نباید بیش از حد باشد که طرف مقابل خیال کند که همهی اینها وظیفهاش است! شاید مشکل از دو دنیای متفاوتی باشد که هر دو در آن زندگی میکنند. نمیدانم مشکل از کجاست. دارم به این فکر میکنم که حالا و با شرایط فعلی، دنبال مقصر گشتن و تقصیرها را به گردن کسی انداختن، مشکلی را حل میکند؟ وقتی کسی کارهای طرف مقابلش برای حفظ زندگی را نمیبیند و او را آنطور که هست نشناخته مگر میشود از دیگری انتظاری داشت؛ مگر میشود استقلال فکری نداشت و زندگی کرد؛ مگر می

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:05

از زمانی که یادم میآید همین طور بود که میخواستم به دیگران کمک کنم؛ مهم نبود چه کمکی، اما هر کاری که از دستم برمیآمد را برای کسی که به آن کار نیاز داشت، دریغ نمیکردم. اما الان در برزخی گیر افتادهام که عزیزترین آدمهای زندگیام ناراحتاند و من کمکی از دستم بر نمیآید. ای کاش کاری میکردم. میگویند حضرت یونس(ع) زمانی که در شکم ماهی گرفتار شد، ذکری را گفت که در قرآن هم آمده و به ذکر یونسیه مشهور است، یکی از نکات خوبش همین است که در قرآن نگفته چهل بار یا صد بار یا هزار بار تکرار کرد، چیزی که از آیه برمیآید این است که یکبار گفته اما از همه به غیر خدا روی برگردانده و فقط خدا را یکبار صدا زده است. میگویند در زمان گرفتاری ذکر یونسیه را بخوانید؛ برای ما ها شاید لازم باشد چند ده بار یا چند صد بار بخوانیم تا شاید توجهی که باید و شاید را به خدا پیدا کنیم اما با نکتهی بالا، یکبار هم کافیست اگر از هرچه غیر خداست دست بکشیم و امیدمان تنها خدا باشد. خدایا، کمکم کن.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 17:05

زبان انگلیسی برای من به یک دغدغه تبدیل شده.

بار ها و بارها تصمیم گرفتم که زبان بخونم ولی شکست خوردم.

به نظرم اراده ،همچنین پشتکار و تلاش لازم رو برای یادگیریش ندارم.

باید راهی باشه.

دنبالش میگردم،اگر چیز بدرد بخوری بود،اینجا هم میگم.

پ ن: امروز دوباره بحث زبان شد بین صحبتهام با دوستم که از ندانستن زبان مینالید.

پ ن۲: زبان انگلیسی،اتلاف وقت،مدیریت زمان،مشاوره،کنکور،ادامه تحصیل،من سرگردان.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 13:31

به ملا گفتند: فلانی هندوانه می برد. گفت: به من چه! گفتند: نه،انگار ملتفت نشدی،به خانه ی تو هندوانه می برد. گفت: به شما چه! پ ن: ای کاش این حکایت را همه بشنوند و یاد بگیرند. پ ن2: در زندگی دیگران دخالت نکنیم؛اگر خیلی احساس مسئولیت میکنیم!(احساس مسئولیت کاملا بی خودی و الکی البته)،صبر کنید،هر وقت طرف

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

دلم یک دوست میخواهد

که اوقاتی که دلتنگم

بگوید خانه را ول کن

بگو من کی؟ کجا باشم؟

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

دیروز جمعه بود و من هم که به سیم آخر زده بودم از صبح تا شب فقط گردش. صبح که با بابا و مامان رفتیم عینالی؛سجاد هم بود. بعد از ناهار هم با میثم و بچه های دوران دبیرستان رفتیم استادیوم یادگار. خیلی خوش گذشت؛برای همین هم کوه نوردی و پیاده روی رو توصیه میکنم. پ ن: الان هم دارم این متن رو مینویسم،باید روی

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

چند روز قبل توی تلگرام خوندم که:

"تاریخ تقویمو بی خیال،توی دلتون هم عید شد؟؟؟"

واقعا نشده.

پ.ن :در حال شنیدن آهنگ کشتی شکسته.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

میخوام بنویسم اما نه اینجا،روی کاغذ با خودکار! ولی خب کاچی بهتر از هیچی.اینجا هم واسه خودش نعمتیه. دیروز روی فایل پاورپوینت پروژه ی دوستم کار کاردم،تقریبا هشت ساعت؛ یه پاورپوینت 59 صفحه ای. امروز که براش فرستادم فکر کنم کف کرد چون انتظار اون چیزی که واسش فرستادم رو نداشت. قبل عید گفت که پروژه اش آما

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

حال عجیبی دارم.

امسال گند زدم.مزخرف بود.

کلید. رک شب های قدر،همین ماه رجب و شعبان هست.

ماه رجب هم که ماه استغفار و توبه هست.

خدایا ببخش آن گناهانم را که دعایم را حبس کرده اند.

خدایا ببخش گناهانم را.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

هیچوقت از روی ظاهر آدم ها را قضاوت نکن.

هیچوقت ندانسته و نفهمیده کسی رو قضاوت نکن.

امروز یک نفر با تجربه ۱۰ سالش،خیلی بد و زود قضاوتم کرد.

پ ن:راحت ترین کار اینکه خیلی زود در مورد کسی موضع گیری کنیم بدون اینکه بشناسیمش.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

همه چیز به خودمان مربوط است،یعنی همه چیز دست خودمان است.

به سادگی هرچه تمام تر میتوان حال خوش داشت و از زندگی لذت برد؛

از این ساده تر هم میتوان زندگی را جهنم کرد.

انتخاب با ماست:کدام را انتخاب می کنیم؟

اصلا چرا باید یکی را انتخاب کنیم؟بیایید هیچکدام را انتخاب نکنیم!

پ ن:کیفیت زندگی را دو چیز مشخص می کند:

کتاب هایی که میخوانیم و افرادی که ملاقات میکنیم.

پ ن۲: عید است اما حالم خوب نیست،من کدانپم را انتخاب کرده ام؟

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

بعضی وقت ها باید کسی را داشته باشی که بدون رودربایستی واقعیت را تف کند توی صورتت. به نظرم خیلی وقت ها آدم ها خیلی چیز ها را در نظر نمی گیرند،یا حتی یادشان میرود؛در این شرایط یک نفر باید باشد که آدم را بنشاند سر جای خودش. در این واقع انسان خیلی خطرناک میشود،گویی بادکنکی پر ولی در باز که در هوا سرگردا

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

میدانم برنامه ریزی چه هست؛

میدانم که باید برنامه داشت؛

میدانم که باید اصولی و هدفمند مطالعه کرد؛

میدانم که باید هدف داشت و برنامه ریزی کرد برای رسیدن به خواسته؛

اما،

همه ی اینها را فقط میدانم؛

عمل نمیکنم.

پ ن: کی شود خودم عامل این حرف هایی که می دانم بشوم.

پ ن۲: بهار دل انگیز،باران بهاری،فرصت کم،حجم دروس زیاد،تلاش کم،شدت سختی زیاد،هدف نامعلوم و من سرگردان.

برچسب: نویسنده: الینا عابدی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 12:58

صفحه بندی